تبليغاتX
کمکی آراز

کمکی آراز

تاریخ ادبیات و آیین و سنن آذربایجان با تکیه بر جلفای ارس


منیم عنوانیما گلمک ایسته سن************منی اوجا کمکی آرازدان سوروش                              www.kemkiaraz.blogfa.com

وقتی  فروشنده دوره گرد برای فروش میوه وسبزی خود داد می زد: کدو قره! ، کدو قره ! نکته قابل تأملی به ذهنم رسید. چرا او نام این دو محصول کشاورزی را کنار هم صدا می­زند؟. منظور او از کدو قره، کدو و بادمجان بود که در آذربایجان به قره بادمجان معروف است و به صورت خلاصه شده­ای «قره» گفته می­شود. کدو و بادمجان از نظر شکلی شبیه هم هستند. البته کدوهایی که سابق کشت می­شد هیچ شباهتی به کدوهای امروزی نداشت. آن کدوها را «قاباق» یا «قباق» می­نامیدند. اما با ظهور کدوهای فرنگی از دوره قاجار قاباقهای سنتی به فراموشی سپرده شدند و کدوهای فرنگی پر محصول جایگزین گشتند. بر اساس اسناد تاربخی شباهت ظاهری کدوی فرنگی با بادمجان باعث شد که آن را «کدوبادمجان» بنامند. در آذربایجان نیز «کدوقره بادمجان» گفته شد. هر چند فروشنده دوره ­گرد محل ما منظورش از گفتن کدو قره این است که در بساطش هم کدو پیدا می­شود و هم بادمجان ، اما می­شود حدس زد که این اصطلاح جار زدن میوه، از گذشته برای او به یادگار مانده است و میوه فروش های قدیم منظور دیگری از «کدو قره» گفتن داشتند.

شاید پرداختن تاریخی­ها به مسائل چنین ریز و ظریف خنده­دار به نظر برسد،اما باید دانست که سنت تاریخ نویسی جدید آنالیا چنین پژوهش­هایی را نیز به اهل تاریخ سپرده است.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:40  توسط سجاد حسینی  | 

 در گذشته شهرها و نواحی همسایه در مناطق مختلف با همدیگر اختلاف داشته­اند. برخی از این اختلافات دارای ریشه­های عمیق تاریخی بود. اختلاف مرند و جلفا در گذشته نیز چنین رنگ و بویی داشت.

 مرند همواره نسبت به جلفا حالت مرکزیت داشته و از این رو مایه غبطه و گاه حسد جلفایی­ها می­شده است. شاید مثل حالتی که در گذشته اردبیل نسبت به تبریز داشته است. جریان انقلاب مشروطه وستم­هایی که شجاع نظام مرندی بر مردم جلفا و حومه روا داشته مزید بر علت گشت. اما قبل از این حادثه، رخداد دیگری باعث بی­علاقگی مردم جلفا نسبت به مرند شده است. آن حادثه چیزی نیود جز خیانتی که در جریان جنگهای ایران و روس از سوی سپاهیان و یا خوانین مرند و آصف الدوله به عباس میرزای قاجار روا داشته شد و سقوط قلاع ایروان و عباس آباد و مرند را موجب گشت. خدمات فراوان عباس میرزا و حضور بلندمدت او در منطقه باعث شده بود تا جلفایی ها به او به چشم یک خودی بنگرند و خیانت به او را خیانت به خود دانسته، برنتابند.حتی گفته شد که مرند دچار نفرین نایب السلطنه مظلوم گشته است. ماجرا به اینجا ختم نشد و قصه کاملاً ساختگی عدم یاری امام حسین(ع) توسط مرندی­ها تحت تأثیر این واقعه در افواه مردم افتاد.

چند متن تاریخی را مرتبط با این موضوع مرور می­کنیم که البته ارجاعات آن نزد کمکی آراز محفوظ است:

«به قرار مذکور خرابی مرند و خوانین آنجا به جهت نفرین مرحوم ولیعهد طاب ثراه است که در وقت دعوای روسیه اهل مرند بی وفایی کردند ، نظرعلیخان پیش افتاد روسها را از دره دزد به مرند آورد.»

« از عدم اتفاق اهل آذربایجان و کینه توزی چند پدرکشته عظیم الشأن آن حدود سپاه روس ، مانند عروس ماکیان طبیعت به مکر و خدعه بر خروس صفتان جنگی ستیزه گر ایران فایق شدند و...»
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:49  توسط سجاد حسینی  | 

یکی  دیگر از آثاری که به اهتمام میرزا رسول اسماعیل زاده دوزال چاپ و منتشر گشته است دیوان خواجه احمد یسوی است. ما نیز به مناسبت حلول ماه مبارک رمضان سر بر آستان حق می­نهیم و همنوا می­شویم با حضرت خواجه:

الهی قادرا پروردکارا

رحم قیل بندنکا ای کردکارا

اجابت سندین و مندین مناجات

ای- ای ذوالجلال جمله حاجات

الهی جاجتیم­نی سن روا قیل

کریم سن لطف ائله دردیم دوا قیل

الهی ذات پاکینک حرمتیدین

آییرکیل بیزنی شیطان زحمتیدین

منکا توفیق سوییدین سن ایچورکیل

کرم بیرله گناهیم­نی کیچورکیل

که بیلماس­ده گناه بسیار قیلدیم

کونکل­لارنی بوزوب آزار قیلدیم

که هر عاصی ایرور رحمت­کا لایق

کیل ای احد دعاغه بول موافق
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:48  توسط سجاد حسینی  | 

غذاهای سنتی مان را فراموش نکنیم!

یکی از غذاهای سنتی و در حال فراموشی ما «خنگل» (بر وزن جنگل) می­باشد. خنگل غذایی ساده و کم هزینه است و از مواد به کار رفته در آن می­شود نتیجه گرفت که از گذشته­های دور طبخ می­گشته است. خنگل شکل بومی و ساده تر لازانیاست . چنانچه رشته ، شکل بومی ماکارونی می باشد.برای پخت خنگر ابتدا باید چونه خمیر را با وردنه صاف نمود و لایه صاف شده خمیر را به صورت مربع های کوچک در آورد.

پس از این مرحله لایه های مربعی شکل خمیر به مدت 5 دقیقه در آب جوش طبخ داده می شود . بعد از آن پیاز سرخ شده وبه همراه کره آب شده و کشک ساییده شده و سیر خام له شده  روی تکه های طبخ گشته خمیر قرار داده می شود و بدین ترتیب  لازانیای سنتی به همین زودی و به همین سادگی آماده می­گردد.

خنگل در طبقه بندی غذاهای سنتی آذربایجان در ردیف غذاهای خمیری می­باشد. در مناطق مختلف آذربایجان ، خصوصا ارومیه  پخت می شود. در متون تاریخی به شکل خنکال آمده است و رواج آن در شکی و شماخی ذکر گشته است.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:40  توسط سجاد حسینی  | 

بار دیگر با استادشاپوری گرگری همراه می­شویم و وضعیت آموزش و پرورش جلفا در نیم قرن گذشته را با استناد به مدارک و اسناد تاریخی موجود، مرور می­کنیم:

در سال تحصیلی 35-36  مدارس مختلفی در روستاها و نقاط شهری جلفا وجود داشته اسیت. دبستان 4 کلاسه ایری سفلی با نام «غزالی» 14 نفر دانش آموز داشت و توسط اسماعیل رحیمی بهزاد اداره می­شد. لطاحم ذاکری نیز بر دبستان 4 کلاسه قشلاق با نام «سینا» مدیریت  می­نمود. تعداد دانش آموزان قشلاقی این دبستان 42 نفر بود.در دبستان «پهلوی» جلفا 105 دانش آموز کسب علم می­کردند و محمد ذاکری این دبستان 6 کلاسه را اداره می­کرد. دبستان 4 کلاسه شجاع با 26 دانش آموز توسط ابراهیم پورابراهیم مدیریت می­شد «معرفت » نام داشت.53 دانش آموز سیه رودی در دبستان 6 کلاسه «سپهر » درس می­خواندند و مدیریت آن بر عهده قلی سلطانی بود. دبستان 4 کلاسه«شهریار» ارسی  با 44 محصل توسط محسن بناگذار اداره می­گشت. دبیرستان و دبستان نظامی علمدار بزرگترین و پرتعداد تریمن مرکزاموزشی منطقه تلقی می­شد. در این آموزشگاه 11 کلاسه 332 نفر دانش آموز درس می­خواندند و محمد کفیلی رییس آن آموزشگاه بود. تعداد دانش آموزان آموزشگاه دخترانه «ناظمی» و « امیر کبیر » علمدار نیز بد نبود. کلثوم خوشنو مدیریت 119 دانش آموز دختر علمداری را در آموزشگاه «ناظمی»  برعهده داشت. و میرزا نقی هوشوند علمداری که از طرف مادری به خاندان ریشه­دار یاوری علمداری منسوب می­شد مدیر 96 دانش آموز مدرسه «امیرکبیر» بود.اوضاع گرگر و لیوارجان هم بد نبود. در مدرسه فردوسی گرگ 204 دانش آموز تحت مدیریت محمدتقی پویان ،معارف پرور معروف، درس فرا می گرفتند و مصطفی حمیدی 105 دانش آموز مدرسه «امیرمعزی» لیوارجان را اداره می­کرد.مدرسه جلوه داران، حافظ قره بلاغ، نادر افشار، خیام آغ بلاغ نیز به ترتیب 69، 32، 17 و 16 دانش آموز داشتند و توسط آقایان ابوالفضل حمیدی ،هاشم صفرخانی، زین العابدین بختیاری و حسن ابوالحسن زاده مدیریت می شدند.

 

این همه را گفتیم، اما بد نیست که بدانید در این زمان سلیمان عبدی معلم پرسابقه علمداری نیز در دبستان «پرورش» زنجیره خدمت می­کرد. کاش فرصتی می شد و خاطرات این معلم دانای علمداری نیز گردآوری می­گشت. معلمی که در کنار علم و دانش کوله باری از معلومات و خاطرات تاریخی یک قرن گذشته منطقه را به همراه دارد. کاشکی گنج گنجور سینه­هایشان به یغمای قلم در آید و بر صفحات کاغذ پراکنده گردد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 22:38  توسط سجاد حسینی  | 

در نقد و بررسی خاطرات استاد شاپوری در مبحث «حاجیه خانم گرگری» استناد ایشان به سفرنامه سوم ناصرالدین شاه به فرنگمورد تردید قرار گرفته بود. حال با اصلاح بخشی از گفته های پیشین بازهم در این خصوص قلم فرسایی می­کنیم:

هرچند استاد شاپوری تاریخ سفر سوم ناصرالدین شاه به فرنگ را اشتباته ذکر کرده بودند اما به هر حال ناصرالدین شاه در طی این سفر از حاجیه خانم گرگی نیز سخن به میان می­آورد. در بخش از سفرنامه سوم فرنگ ناصرالدین شاه آمده است:

«این طرفها پست­خانه، تلگرافخانه و بناهای خوب ساخته­اند. بسیار باشکوه، حاجی خانم زن مرحوم محمدرضا خان گرگری آمده بود دیده شد، خیلی پیر است، قلی خان سرتیپ پسر رحیم خان مرحوم نوه این زن است.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 22:36  توسط سجاد حسینی  | 

به مناسبت میلاد منجی عالم بشریت، نیم نگاهی به تاریخ تاسیس مسجد مقدس قدمگاه منطقه علمدار

می­گویند قدمگاه حضرت صاحب الزمان(عج) است. همه چیز نزدیک به صد سال قبل اتفاق افتاد. چوپانی در یکی از تپه های نزدیک به بایر علمدار مشغول چرای دام های خود بود. در عالم خواب و بیداری مردی نورانی بدو مراجعه می­کند و می­گوید اینجا را مسجد کنید.این حالت بارها برای چوپان پاکدل تکرار می­شود و هر بار مردم حرف های او را قبول نمی­کنند. سرانجام چوپان از آن مرد می­خواهد تا نشانه ای برای او بدهد تا مردم حرف هایش را باور کنند و مرد مقدس انگشتری، عصا و سنگ ارزشمندی را به چوپان می­دهد. چوپان بعد از بیداری این سه شی مقدس را در کنار خود می­یابد و مردم با دیدن آنها گفته های چوپان را باور می­کنند و مسجد مقدس قدمگاه برپا می­گردد.

می­گویند انجا قدمگاه صاحب الزمان(عج) است. به غیر از ساکنان ارس کنار جلفا کسی قدمگاه را نمی­شناسد.قدمگاه ساده و صمیمی هر بار شاهد مراسم عاشورا، تاسوعا و اربعین حسینی است. زنان علمدار در ماه رمضان نیز در آن گردهم می­آیند. در طول سال سفره های حضرت اباالفضل (ع) و حضرت رقیه (س) در آن برپا می­گردد. خیلی ها از قدمگاه حاجت می­گیرند و چای و قند و استکان و پتو و فرش بدان مسجد هدیه می­دهند.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:50  توسط سجاد حسینی  | 

با شاعران دیزمار(قره داغ جلفا)

میرزا رسول اسماعیل زاده از شاعری گمنام اهل تیل کری جلفا برای ما سخن باز می­کند.نامش عاشیق قربان است. اشعار مکتوبی از او باقی نمانده است ، اما اشعار او در افواه باقی مانده است و سینه به سینه به روزگار امرزو ما رسیده است. عاشیق قربان تیل کری در وصف وطن خود می­گوید:

 

امیر سنه تعریف ائدیم، بیزیم یئرین دوزوندن

شیره جیلر ، وریانلار وار آرخلاری وار آرخلاری

یایلاغیندان، آرانیدان، آل قیرمیزی اوزوندن

یاشیل مئشه، گوی دولایی، داغلاری وار داغلاری

 

بیزیم یئرین دادلی اولور هر مئیوه سی، یئمیشی

اؤزون سور­ه­ر گویه ساری ساحل لرین قمیشی

چالیشقاندر رشبر اوردا، اوستوبلودور هر ایشی

بازیسی وار، کردیسی وار، زاغلاری وار زاغلاری

 

بوغداسی وار دویوسو وار ، ائرکک ائرکک آرپاسی

چلتیگی وار، کونجودو وار، آغ پانبیقلی قوزاسی

یارپیزی وار، بیزوشه­سی، هر مرضین داواسی

گیردکانلی، گول آبشانار، باغلاری وار باغلاری

 

موشگو انجیر، البوخارا، ایگده­سی وار هئیواسی

بامادورو، گول بسری سوسوزلوغون شفاسی

شاماماسی ، آلا قووون،  قارپیزی وار، آلماسی

حسن بگی،، نادیرخانی، تاغلاری وار تاغلاری

 

یاز کئچه­سی، قویون یونو، ون چوبوغو، آینالی

چادیر قوروب«دوخانادا» چوخ گوزلدیر یاتمالی

پالید گواو، آل قیرمیزی گول اوزلره یاخمالی

آجی قئییم، دوققوز دونلو چیغلاری وار چیغلاری

 

اوچار گئدر خیال لارا او داغلارین قارتالی

گونی گوندن هئی بویلانار، عاشیقلارین سایتالی

مومیای آخار قیشدا سیلدان دیل لندیرر کامتالی

او کامتالین اورگینده داغلار یوار داغلاری

 

یک نکته: به احتمال بسیار قوی عاشیق قربان تیل کری نمی ­تواند برای بیش از 150 سال پیش باشد. لااقل این موضوع از شعر باقی مانده از او قابل فهم است. چراکه «بامادور» یا گوجه فرنگی آنقدر برای عاشیق نام آشنا بود و آنقدر در تیل کری کاشته می­شد که وارد شعر او شده است. و ما می­دانیم که لا اقل عهد ناصرالدین شاه دوران رواج گوجه فرنگی در ایران بوده است. از این رو یک موضوع بسیار جالب به میان مس­اید و آن اینکه مناطق مرزی با روسیه آن روزگار در کشت و پرورش این میوه و یا سبزی ارزشمند و مفید پیشرو بوده اند.واژه بامادور شکل بومی شده لغت روسیпомидора  (پامیدورا) است. البته روس ها از واژه  томатتومات نیز برای نامیدن گوجه فرنگی استفاده می­کنند که این واژه نیز برای نامیدن رب گوجه فرنگی استعمال می­شد.به زودی شباهت شکل ظاهری و نوع بوته گوجه فرنگی و بادمجان باعث شد تا در آذربایجان آن را نیز بادمجان بنامند و برای تفکیک این دو از هم لغات« قره بادمجان» و «قیرمیزی بادمجان» پدیدار گشت. البته واژه بامادور به فراموشی سپرده نشد به طوری که حتی برخی بادمجان را «قره بامادور» نامیدند.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 20:49  توسط سجاد حسینی  | 

کردشت

نقش و نگارهای داخلی حمام عباس میرزا در کردشت جلفا با نگاره های کلیسای سنت استپانوس شباهت دارد. این دو اثر را می توان لااقل در مرحله بازسازی حاصل خدمات عباس میرزا دانست. هر چند عباس میرزا در سرتاسر آذربایجان یادگارهایی از خود بر جای نهاده اما به دلایل موقعیت استراتژیک منطقه ارس کنار جلفا بیشترین این خدمات در این منطقه صورت پذیرفته است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 18:51  توسط سجاد حسینی  | 

هر چند ایران در جنگ جهانی اول بی طرف بود اما به هر حال آتش این جنگ به داخل مرزهای ایاران خصوصا ایالت آذربایجان سرایت کرد و در واقع این ایالت به جبهه روس و عثمانی مبدل گشت. درگیری های انجام یافته درارومیه، خوی و سلماس و دیگر نواحی شمالی آذربایجان غربی ، موجی از ترس و وحشت را در مناطق سرحدی جلفا پدید آورد.روزنامه رعد در سال 1917 م. چنین گزارش می­کند:

 

«جلفا- اهالی و مامورین دولتی تلگرافی به وزارت داخله مخابره نموده که قشون دولت بهیه (در اسناد تاریخی منظور از دولت بهیه ، امپراطوری روسیه تزاری می باشد- کمکی آراز) که از وان می آمده روز پنج شنبه به خوی آمده ، بازار و اغلب نقاط را غارت و به حال ارومی (همان ارومیه) انداخته اند. کلیه طبقات سرحد متوحشند که جلفا هم غارت شود. قوایی هم که جلوگیری نماید نیست.»

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 14:37  توسط سجاد حسینی  | 

در خاطرات استاد شاپوری گرگری از برگزاری تئاتر «آرشین مال آلان» به سال 1318 هـ.ش. در علمدار خبردار می­شویم. بد نیست چند سطری  بیشتر در باره این تئاتر و سابقه برپایی آن بدانیم:

کمدی موزیکال «آرشین مال آلان» اثر عزیر حاجی بیگ اف می­باشد. وی این کمدی را در زمان تحصیل در مسکو نگاشت و به سال 1913م. در باکو به صحنه برد. این نمایش آنچنان موفق بود که نام و آوازه عزیر را د رهمه جا پراکند. داستان از تاجری بنام عسکر سخن باز می­کند که قصد دارد ازدواج آگاهانه ای داشته باشد و قبل از ازدواج از خصوصیت های اخلاقی همسر خود آگاه گردد اما شرایط اجتماعی جامعه آن روزگار این اجازه را بدو نمی دهد . پس با هم فکری دوستش سلیمان راه چاره ای می­انئیشد و در کسوت پارچه فروش دور گرد(آرشین مال آلان) در می­آید و از این راه به جامعه زنان نزدیک تر می­گردد و دختری را به همسری انتخاب می­کند.

آرشین مال آلان به زودی در همه جا رواج پیدا کرد. ارامنه آن را به ارمنی ترجمه و اجرا نمودند. در تفلیس نیز علاقمندان فراوانی یافت به زودی در آذربایجان و گیلان و حتی در تهران نیز بارها به صحنه رفت.(ر.ک. عزیر و انقلاب)

روزنامه رعد از اجرای این تئاتر در تهران سال 1336هـ.ق.خبر می دهد و می­نویسد:

«آرشین مال آلان

لیله شنبه 28 به زبان ترکی در سالون گراند هتل ساعت هفت داده خواهد شد.»

آرشین مال آلان در نزد مردم منطقه جلفا نیز بسیار شهرت داشت . چراکه این تئاتر موزیکال را بارها بر روی صحنه دیده بودند. یکی از این نمایش ها در سال 1318هـ.ش. برپا گشت که در خاطرات آقای شاپوری ملاحظه می­کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 0:48  توسط سجاد حسینی  | 

 در سایت میراث فرهنگی آذربایجان شرقی درباره حمام تاریخی جلفا میخوانیم:

شماره ثبت: 2520
تاریخ ثبت: 1/9/78
نشانی بنا: جلفا، مابین تاسیسات راه ایران و گمرک جلفا.

تاریخچه و مشخصات بنا:
این حمام در شرق شهر جلفا و مابین تاسیسات راه ایران و گمرک جلفا قرار دارد. حمام شامل سربینه، گرمخانه و تاسیسات جنبی است. اعیانی این حمام بیش از 500 متر مربع می باشد. فرم طاقها و گنبدها و ستونهای سنگی شامل ته ستون، ساقه ستون و سرستون مقرنسکاری حکایت از شیوه معماری دوره قاجاریه دارد. قوسها و گنبدهای دهنه رختکن و سربینه و دیگر تاسیسات حمام وسیع و چشمگیر است. گنبد مرکزی رختکن رفیع و وسیع بر روی چهار ستون سنگی مقرنسکاری خوش تراش قرار دارد.

گنبد مرکز گرمخانه بر روی چهارستون سنگی قرار دارد و اطراف آن با 8 گنبد عرقچین پوشش شده شکوه و صحن وسیع آنرا دو چندان می کند. با توجه به جمعیت اندک جلفا در یکصد ساله اخیر بنظر میرسد که این حمام توسط عباس میرزا و برای لشکریان پشت جبهه در جنگهای ایران و روس ساخته شده باشد.

وسعت دهنه ها، رفعت طاقها و تناسبات معماری این حمام قابل مقایسه با بهترین آثار معماری ایران در سطح ملی می باشد. مالکیت بنا در دست شهرداری جلفا می باشد. اقدامات مرمتی انجام یافته شامل مرمت طاقهای شکسته، دوباره سازی بخشهای ریخته گنبدها، تقویت پایه های دیوارهای شکسته ریخته شده بخشهای داخلی، شیب بندی و کاهگل پشت بام، حذف دیوار و تیغه های زائد 

 

یک نکته: تاریخ سازان میراث فرهنگی از کجا و بر اساس چه سندی این حمام را به عباس میرزا ربط داده اند؟ مگر سربازان جنگ های ایران و روس برای استحمام از کردشت و نوردوز و جبههه مگری به جلفا می آمدند؟ این یک مطلب خنده دار و باور نکردنی است که کارشناسان دانشمند میراث فرهنگی در سایت رسمی این سازمان در آذربایجان شرقی قرار داده اند.

به هر حال چند روز پیش سندی مربوط به دهه ۱۳۳۰ شمسی در لابه لای یکی از روزنامه های قدیمی کتابخانه ملی تتبریز پیدا کردم که در آن استان داری استان آذربایجان برای ساخت و  یا شاید ترمیم حمام شهر جلفا ۲۵هزار تومان خرج کرده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:10  توسط سجاد حسینی  | 

در بخشی از خاطرات استاد شاپوری گرگری به سفر سوم ناصرالدین شاه به فرنگ اشاره شده و یادی از «حاجیه خانم گرگری لیوارجانی الااصل، حاکم گرگر» شده است. البته سفر سوم ناصرالدین شاه به فرنگ در سال 1306هـ.ق. و سفر دوم در سال 1298هـ.ق. صورت پذیرفته است و تا آنجایی که من مطالعه داشته ام در هیچ یک از این دو سفر نامه یادی از حاجیه خانم گرگری نشده است. البته شاید آقای شاپوری در منبع دیگری به این نام برخورد کرده باشند. اما به هر حال این دفتر خاطرات ارزشمند بهانه ای شد تا در حول شخصیت حاجیه خانم گرگری سطوری قلم فرسایی نماییم.

بلی درست است. در محال گرگر در بیش از صد سال پیش زن حکمرانی بنام حاجیه خانم گرگری می زیسته و سال ها حکومت این محال را در دست داشته است. بنا بر گفته میرزا قهرمان امین لشکر، حاجی خانم گرگری همشیره مرحوم حاجی حسینقلی خان پسر مرحوم قدرت خان بوده و منزل لیوارجان متعلق بدو بوده است. و بعد از او رحیم خان سرتیپ گرگری بر سر کار می­آید.

حاجیه خانم گرگری همان کسی است که مخبرالسلطنه وی را حاکم گرگر می­نامد. حاکمی که مردم از او راضی اند و چوب و فلکش معروف است! و سپس زبان به مدح گشوده می گوید: زن های هنرمند بوده اند!

 

چند نکته: به هر حال تاریخ حیات حاجیه خانم گرگری تا حدودی برای ما ناشناخته است. تنها اسناد و مدارک تارخی جدید و شاید خاطرات سالمندان منطقه بتواند زوایای تازه ای از حیات این بانوی حکمران را آشکار سازد. به احتمال زیاد وی از اهالی لیوارجان بوده است و شاید با خاندان امیرریاحی ارتباطی داشته باشد.

همین اطلاعات اندک حول حیات حاجیه خانم گرگری ، برای ما کافی است تا بدین نتیجه برسیم که زن جلفایی در حدود 150 سال پیش از چنان موقعیتی برخوردار بوده است که امکان تصاحب حکمرانی یک محال نیز برای او محال نبوده است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 16:24  توسط سجاد حسینی  | 

در خاطرات استاد شاپوری گرگری تاسیس مدرسه به سبک نوین در علمدار و گرگر به سال 1305 هـ.ش. ذکر شده است. حال سند و مدرک دیگری در تایید این گفته این بار از زبان محمدعلی صفوت می­آوریم:

« دبستان علمدار

پس از تغییر رژیم حکومت به مشروطیت از طرف اهالی محل تشکیل یافته و سال 1305 شمسی چهار کلاسه دولتی شده است.

دبستان گرگر

سال 1302 شمسی از طرف مرحومین ابراهیم جلال لشگر و عبدالله وثوق لشگر که اهل محل بودند با مشاعدت سایر مردمان بومی تاسیس شده سال 1305 چهار کلاسه دولتی شده است

جلفا

دو باب دبستان ذکور و اناث چهار کلاسه در سال 1305 از طرف اداره ایالتی فرهنگ تاسیس شد.»

 

چند نکته:بدین ترتیب سابقه آموزش و پرورش نوین در منطقه جلفا به صد سال پیش می­رسد. که علمدار و سپس گرگر در این راه پیشگام بوده اند. بدین ترتیب تنها چند سال بعد از دوران مدرسه سازی های امین الدوله و میرزا حسن رشدیه در عهد مظفری، ساکنان ارس کنار جلفا نیز قدم در این راه نهاده اند و تنها در سال 1305 هـ..ش. این روند شکل دولتی تری به خود می­گیرد.

دبستان آنقدر برای مردم منطقه نام آشنا می­گردد که به زودی در فولکلور محلی و بایاتی های بومی جای می­گیرد. گویی این مردم قرن هاست که با دبستان آشنایی دارند:

شاهاب باشی بستاندی

دالئسی دبیستاندی

هارییما گلمیسیز

مگر کافریستاندی

مقاومت در برابر تحصیل دختر بچه ها در مدارس وجود داشته اما پسر بچه های 7 – 8 ساله به راحتی می­توانستند سواد یاد بگیرند و حتی تا کلاس ششم پیش بروند.بدین دلیل است که پدربزرگ های 70 -80 ساله ما در جلفا اکثرا باسوادند اما اکثر مادربزرگ هایمان هیچ گاه در مدارس آن روز منطقه سواد یاد نگرفتند.

چند سوال: ابراهیم جلال لشگر و عبدالله وثوق لشگر چه کسانی بودند؟آیا آقای شاپوری از میزان حضور دختران در مدارس آن روزگار و قبل از دوران معلمی خود در منطقه اطلاعاتی به یاد دارند؟وضعیت مدارس در دوران فرقه دموکرات آذربایجان چه تغییری پیدا کرد؟ دلیل مخالفتهای دموکرات های منطقه (خصوصا عباس محمدزاده )با برخی از معلمان منطقه چه بوده است؟ در مدارس آن دوران چه مواد درسی آموزش داده می­شد؟ چه اقشاری طالب علم آموزی فرزندان خود بودند؟ جریان توزیع تغذیه در بین دانش آموزان چگونه بوده است؟ دانش آموزان می­بایست چه نوع لباس هایی بر تن داشتند؟و...

ضمنا، برای کسب اطلاعات بیشتر در خصوص تاریخ آموزش و پرورش منطقه می­توان به طرح تحقیقاتی آقای راحل برهانی با عنوان «تاریخچه آموزش و پرورش شهرستان جلفا» مراجعه نمود.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:12  توسط سجاد حسینی  | 

«مارازا»، « مرازه»، «مرازاد» نام یکی از روستاهای منطقه جلفاست که جزئی از محال تاریخی گرگر به حساب می­آید. در شعر معروف فولکولوریک محلی نیز نام آن به همراه روستای مجاورش احمدآباد آمده است و بر مجاورت این روستا ها با رود ارس تاکید گشته است.

اما نکته جالبی که این روزها به ذهن من خطور کرده وجه تسمیه این روستاست. «مارازا» می­تواند به چه معنایی باشد؟ وقتی نام روستای روبه روی مارازا در آن سوی ارس مطرح گردد نظریه ای در خصوص وجه تسمیه مارازا به میان خواهد آمد.

روستای همسایه مارازا در آن سوی ارس «آزا» نام دارد و ما میدانیم که رود ارس که «مارازا» را از «آزا» جدا می سازد در نزد مردم محلی «آراز»  تلفظ می­گردد. این سه عنوان جغرافیایی در مجاورت هم یک نکته مشترک دارند که آن واژه «آز» می­باشد.اما آیا این واژه با قبایل آز، آس و یا حتی اوسِت و آسِت در ارتباط می­باشد؟آیا اصلا اصحاب الرسی که در قرآن آمده با  اقوام ساکن در این مناطق ارتباط دارد؟ما تنها این را بدون هیچ شکی می­گوییم که «مارازا» به هر معنایی هم که باشد ،  بی ارتباط با نام «آزا»  نیست.

علی بن محمد، مهندس مخصوص ناصرالدین شاه نیز به مجاورت مارازا و آزا اشاره میکند و می­نویسد:

«از آنجا به قریه «مرازه» که مقابل «آز» متعلق به روسیه واقع است رفته شب را نمود.»

به هر صورت مارازا نیز مانند سایر روستاهای جلفا مرکز تولید ابریشم محسوب می گشته است. مهندس مخصوص ناصرالدین شاه نیز بر این گفته ما در بیش از 100 سال پیش صحه می نهد و می نویسد:

«رعایای قریه مرازه و احمد آباد از عمل آوردن ابریشم بسیار باربطند و آنجا ملک رحیم خان سرهنگ است.»

«قریه مرازه متعلق به رحیم خان سرهنگ و اقوام آنهاست، علاوه بر حاصل صیفی و شتوی درختهای توت بسیاری در آنجا هست که ابریشم بسیار به عمل می­آورند و ابریشم آنجا بر ابریشم شهر اردوباد که به قدر چهار فرسنگ از آنجا مسافت دارد بهتر است. می گفتند هرگاه حکم شود در جمیع سواحل ارس اشجار توت غرس شود منافع کلی به جهت دولت خواهد داشت.»

 

چند نکته :

بی تردید در گذشته های دورارتباطی مابین مارازا و آزا وجود داشته است.

 مارازا و احمدآباد نیز مانند سایر مناطق جلفا و محال گرگر مرکز تولید ابریشم ، نخ و منسوجات بوده اند.

در صد سال پیش اندیشه ایجاد توتستان در سواحل ارس وجود داشته ، اما آیا نمی شود به جای کاشت درختهای سوزنی برگ غیر بومی در پارک­ها و گردش گاه های ساحلی جلفا، درختان بومی و محلی مانند توت را غرس کرد و ضمن احیای باغ های ایرانی، پارک هایی سنتی با درختانی از توت و بید و سپیدار و... داشت؟آیا وقت آن نرسیده است که صنایع دستی منطقه مرتبط با صنعت نساجی دوباره احیا گردد؟ آیا مارازایی ها از ابریشم های تولیدی خود پارچه های حریر و دیگر منسوجات دستی را خلق نمی­کردند؟ واقعا نساجی پویایی 100 سال پیش منطقه جلفا چگونه نابود شد؟!!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:33  توسط سجاد حسینی  | 

در خاطرات حاج حبیب الله شاپوری گرگری می­خوانیم:

«چون صحبت از معلم و معلمی شد از معلمین رسمی دولتی که در تعلیم و تربیت ما زحمت کشیده بودند یادآوری گردید ولی به نظر خودم دور از انصاف است که یادی از تنها شخصیت ممتاز علمی منطقه مرید و مراد قلبیم مرحوم مغفور از آقای میرزا عباس رضی زاده فرزند میرزا رضی فرزند میرزا حسین سلطان گرگری غفلت کرده باشیم . با اینکه نامبرده از لحاظ معلومات علمی در صرف و نحو فقه و فقاهت و حتی منطق و اصول و حکمت از افراد ممتاز منطقه بودند فقط به شغل کشاورزی بسنده می کردند از لحاظ تعلیم و تربیت بر ضمنه ما صاحب حقند زیرا در سالهای 1324 و به بعد  با دایر کردن محل کوچکی در محل هر روز بعد از پاسی از شب گذشته از محضر ایشان به یادگیری صرف و نحو عربی می پرداختیم .

تا جاییکه جامع المقدمات را که شامل صرف میر و تصریف و عوامل النموذج صمدیه باشد از محضر ایشان به طور دقیق تحصیل نمودیم در ضمن از خطبه های نهج البلاغه و باب طهارت کتاب شرایع و غیره را به ما تعلیم می دادند بنده تصور نمی کنم روزی و لحظه ای که به یاد والدین خود باشم از یاد و نام این بزرگ مرد غفلت نمایم رحمه الله علیه .»

 

کَمکی آراز، این بخش از سخنان استاد شاپوری را ارج می­نهد و در پاسخ به یک سوال ، سطوری را قلم فرسایی می­کند: میرزارضی گرگری که بود؟

 «جناب مستطاب عمده المشتغلین و زبده المحصلین العلّام الفهّام آقا میرزا رضی ابن المرحوم المغفور خلد آشیان و جنّت مکان آقا میرزا حسین  گرگری  عطّر الله مرقده» و برادر زاده «خیر الزایرین کربلایی هاشم گرگری» می­باشد. چنان که از نام و نشان وی و پدرش معلوم است آنها از خانواده ای عالم به عرصه رسیده بودند. چرا که پیشوند میرزا در عهد قاجار تنها به افراد دانشمند و عالم و چیز بلد داده می­شد. مردانی که دست به قلم بودند، سواد عربی و فارسی داشتند و توانایی تعلیم و تربیت در ایشان وجود داشت. میرزا رضی در واقع جد بزرگ خاندان رضی زداه گرگری می­باشد و اقتباس نام خانوادگی این خاندان از نام وی نشان از عظمت علمی وی محسوب می­گردد. میرزا رضی در سال 1316 هـ.ق. با شهره بانو خانم دختر مشهدی محمد بیگ یاوری علمداری ازدواج می­کند. محمد بیگ فرزند عبدیخان بیگ یاوری و نوه نوروزعلی خان یاوری علمداری از رجال سیاسی منطقه در آن عهد محسوب می­گشت. حاصل این ازدواج چنانچه آرزو شده بود( اللّهم طیّب نسلهما) فرد فرهیخته دیگری بود که میرزا عباس نام داشت. میرزا عباس رضی زاده گرگری نیز در زبان عربی تبحر والایی داشت و در مدارس آن روز منطقه عربی تعلیم می­داد. امروزه آقای داود رضی زاده گرگری بهترین منبع برای کسب اطلاعات بیشتر در خصوص خاندان دانشمند و عالم رضی زاده گرگری محسوب می­گردد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 17:35  توسط سجاد حسینی  | 

نام: حبیب الله

نام خانوادگی : شاپوری گرگری

فرزند: فضل الله

تاریخ تولد:1338هـ.ق./ 1298 ش.

محل تولد:گرگر

حبیب الله شاپوری گرگری، قدیمی­ترین معلم آذربایجان، در معرفی خویش چنین می­گوید:

« اینجانب حاج حبیب الله شاپوری گرگری دارنده شماره شناسنامه 189 متولد برابر شناسنامه هشتم میزان 1299 شمسی قلمداد شده در ورقه شناسنامه ام که دقیق و صحیح نبوده تاریخ تولد واقعی با سال قمری روز پنجشنبه 25 شهر جمادی الاولای سال 1338 هجری قمری است برابر با 18 بهمن 1298 فرزند فضل الله و رقیه که فضل الله فرزند کربلایی فرج الله فرزند کربلایی حسن فرزند خداقلی فرزند محمد قلی فرزند آستانه قلی ، فرزند امیر علی فرزند محمد قلی گرگری الاصل که امیر علی مزبور بانی قنات امیرآباد می باشد.»

 

استاد شاپوری گرگری را باید تاریخ زنده منطقه جلفا نامید. از سالها پیش اطلاع یافتیم که ایشان خاطرات ارزشمند خود را تدوین نموده اند. خاطراتی که بخش های ناگفته و مکتوم تاریخ معاصر جلفا را در بر دارد. همچنین آگاه بودیم که ایشان عکس­ها و اسناد بسیار جالبی از 70 – 80 سال قبل و حتی دورتر را در اختیار دارند. که یک مورخ چیره دست می­تواند  به وسیله آنها ناشناخته­هایی از تاریخ فرهنگی ، اجتماعی منطقه را هویدا نماید. اما چگونه می­شد بدان خاطرات دست یافت؟ در این بین جناب آقای صادقی وبلاگ بسیار بسیار ارزشمندی را تدوین نموده و خاطرات استاد شاپوری را بدون کم و کاست و بی دخل و تصرف در صفحه وب منتشر نموده اند.

کمکی آراز ، ضمن ارج نهادن به این امر ارزشمند، وبلاگ شاپوری گرگری را در پیوندهای خود جای می دهد و در صفحات آینده به نقد و بررسی و توضیح بخش هایی از این خاطرات می­پردازد.

یک نکته: آیا مسئولان منطقه حتی یک گام در بزرگداشت، کهن سال ترین یادگار فرهنگ و معرفت آذربایجان برداشته­اند؟ آیا شایسته نیست خاطرات استاد شاپوری گرگری به همت برخی سازمان­های فرهنگی و اجتماعی منطقه که این سال ها ید طولایی در انتشار هر نوع کتاب و مجله و کتابچه ای داشته اند، چاپ و منتشر گردد؟ آمورزش و پرورش جلفا تا چه حدی افرادی چون استاد شاپوری گرگری و استاد سپهری (عبدی) علمداری و... را به نسل جوان و نوجوان دانش آموز منطقه معرفی نموده اند؟

www.shaporigargary.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 17:29  توسط سجاد حسینی  | 

تاریخ باوری یکی از راه های شناخت حقیقت در دنیای علم محسوب می­گردد. تاریخ باوران یا هیستوریست­ها اول بار در ایتالیا و سپس درآلمان ظهور کردند. آنها برای شناخت هر چیز به تاریخ رجوع می­کردند. مثلا اگر کسی از یک هیستوریست سوال می­کرد خانواده چیست؟ او در پاسخ تاریخ خانواده را مورد کنکالش قرار می داد تا به حقیقت خانواده دست یابد.

بعدها در فرانسه مکتب آنال بنیان نهاده شد. پایبندان به مکتب آنال نیز عقیده داشتند شناخت از راه تاریخ میسر است و این وظیفه مورخ است که برای روشن ساختن حقیقت همه چیز به تاریخ آن بپردازد.مثلا تاریخ غذا ، تاریخ خواب، تاریخ عقاید، تاریخ سیب زمینی، تاریخ بخاری و... .

کَمکی آراز، نیز عقیده دارد با تمسک جویی از علم تاریخ می­توان بسیاری از حقایق را مکشوف ساخت و به پیشرفت و موفقیت نایل گشت. کَمکی آراز دوای تمام دردهای فرهنگی ، اجتماعی و حتی اقتصادی مان را در تاریخ جستجو می­کند و عقیده دارد که تاریخ شالوده شناسی مسائل اجتماعی حال و آینده است.

کَمکی آراز،خوب می داند که خیلی ها تاریخ نمی­داند و فکر می­کنند که خیلی می­دانند و این چنین در جهل مرکبند!

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:52  توسط سجاد حسینی  | 

متل معروف «الیمی بیچاق کسیبدی» برای بسیاری از مردم آذربایجان نغمه­ای به یادماندنی است که هر وقت با مادربزرگ هایمان خلوت می­کردیم هر دو باهم آن را زمزمه می­نمودیم.

این متل از آنجایی شروع می­شود که چاقویی دست را می­برد و برای بستن زخم نیاز به روغن و دستمال به وجود می­آید. اما  دست بر قضا ، دستمال در دسترس نیست . این دستمال یا در نزد باباست و یا بر گردن شتری بسته شده است و آنها عازم سفرند.

برخی شروان ، برخی گیلان و برخی مکه را مقصد سفر مطرح می کنند و متل را به گونه متفاوتی پیش می­برند. در اینجا دو گونه از انواع این متل مورد بررسی قرار می­گیرد:

الیمی بیچاق کسیبدی

دسته بیچاق کسیبدی

یاغ گتیرین یاغلییاق

دستمال گتیر باغلییاق

دستمال دوه بوینوندا

دوه شیروان یولوندا

شیروان یولونی باغلار

دسته دسته گول باغلار

او گولون بیرین اوزِیدیم

تئللریمه دوزِیدیم

قارداشئمئن تویوندا

سئندئرا سئندئرا اوزِیدیم

***

الیمی بیچاق کسیبدی

دسته بیچاق کسیبدی

یاغ گتیرین یاغلییاق

باغ گتیرین باغلییاق

دستمال قالئب بابامدا

بابام گیلان یولوندا

گیلان یولو سر به سر

ایچینده میمون گزه­ر

میمونون بالا لاری

منی گوره­ر آغلییار

تومانئنا     ...........

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:51  توسط سجاد حسینی  |